گفته باشم
خدا ازت نگذرد
اگر بخای از من بگذری
و خدا از من نگذرد
اگر بگذارم تو از من بسادگی بگذری
خدا ازت نگذرد
اگر بخای از من بگذری
و خدا از من نگذرد
اگر بگذارم تو از من بسادگی بگذری
بازی با آتش بازی خطرناکیست
که من سالهاست به آن مشغولم
بر دستهایم داغ های بسیار یادگار مانده است
اما خسته از بازی
هرگز
سالهاست که نماز می خوانم
کاش یکبار ترا خوانده بودم
بوی گرم نان تازه می دهی
عشق را جان تازه می دهی
من پرنده ای بدون لانه ام
باز آشیان تازه می دهی
چشمم از ندیدنت به خواب رفت
خواب را زبان تازه می دهی
در نگاه تو شکار می شوم
چشم را کمان تازه می دهی
به آسمان نگاه نکن
چون ماه باش و
نگاهت را به زمین بیانداز
ماه از آن جهت ماهست که نجیب ترین ستاره است
آخرش نگفتی
مگر به آیینه هم میشود دروغ گفت ؟!
چنان غرق تماشایت بودم که از نفس افتادم
کاش گفته بودی شنا بلد نیستی!