رمز خوشبویی گلها

ریشه در شـــــــــراب عشق باید

تا به شاخـــه رنگ میـــــــــوه آید


شهره آن گلی به بوی خوش شد

سینــــه بر نسیم تـــــــازه سـاید

لب لعل یار

به لب لعـــــل تو دل را هوس است

دلم از ریشــــه درآوردی، بس است

 

شب ِ من بی تو بـــه صبحی نرسد

به هوای تو مــــــرا این نفس است

 

شده پــروانه دلــــم گــــرد رُخــــت

دل سرگشته تر از من چه کس است

 

اگر آتــــــش به پَـــرَم شعله کشد

بخــــدا چشم تــــو فریادرس است

 

به من از جانب تو هــــرچه رسید

شکر اندر شکرم خار و خس است

 

تو که باشی اگــــــرم کــوه شود

غم دلتنگی فقط یک عدس است

 

لــب تو هوش و حواسی نگذاشت

گل من بوسه بده، شعر بس است

محضر نگاهت

در محضر نگاهت، با دستی پر تمنا

آورده ام دلم را، با یک بغـل تماشا

 

از شوق دیدن تو می خواهم از خیالم

تا پیش پای چشمت، فرشی کنم مهیا

 

بنشینی و منم نیز ، بر زخم های عمرم

از چشم تو بگیرم ، صد بوسه ی تسلا

 

شکرانه ی حضورت در کلبه ی حقیرم

سجاده پهن سازم، از کوچه تا مصلا

خورشید پاییزی

تا چشم تو دارم ، چه غم از زردی پاییـــــز

از چشمه چشمت، دل و جانم شده گلریز

 

دنیــــــا همه تلخی است ولی باک نداریم

شیـــــرین شده از صحبت تو قصه ی پرویز

 

هرچند هـــــوا ناخوشی افزاست، ولی دل

با بودن تــــــو پـُـــــر شده از بوی دل انگیز

 

گویند در این فصــــل از آن گرمی خورشید

دیگر اثـــــــری نیست بجز ســـــردی پاییز

 

حاشا که چنین نیست مرا تا توئی خورشید

برخیــــــز و نگاهت به لـــب ِ پنجـــــــره آویز

 

خورشید نگــاه تو چنان گرم کند خــــــــاک

از گـــــــــــــور بـــرآرد همه ی لشکر چنگیز

 

هرقــــــــدر قلم از تو نویسد همه هیچ است

این شعر و من و قافیه ختم است به یک چیز

 

آن چیـــــز توئی ای همه ی هستی گرمک

از چشم تو شد سینـه ی گرمک همه لبریز

 

جـــانــــا ! همه چیز ِ من ِ گرمک به فدایت

پاییــــــز شد از خوردن گرمــــک تو بپرهیز