لب لعل یار
به لب لعـــــل تو دل را هوس است
دلم از ریشــــه درآوردی، بس است
شب ِ من بی تو بـــه صبحی نرسد
به هوای تو مــــــرا این نفس است
شده پــروانه دلــــم گــــرد رُخــــت
دل سرگشته تر از من چه کس است
اگر آتــــــش به پَـــرَم شعله کشد
بخــــدا چشم تــــو فریادرس است
به من از جانب تو هــــرچه رسید
شکر اندر شکرم خار و خس است
تو که باشی اگــــــرم کــوه شود
غم دلتنگی فقط یک عدس است
لــب تو هوش و حواسی نگذاشت
گل من بوسه بده، شعر بس است
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۱ ساعت 13:27 توسط امید گرمکی
|